انگار نه میتونم انگشتامو ول کنم نه میتونم بگیرمشون. درست مثل وایسادن رو طنابیه که هر دو طرفش درهست.
چه این ور بیوفتی سقوط میکنی چه اونور.
و بدترین بخشش اینه که تو نه جرئت وایسادن رو اون طناب رو داری و نه رها کردن و تقدیم کردن خودت به اون سقوط.
رسیدن به اون مرحله از درد که حتی نمیتونی جملهت رو کامل کنی مزخرفترین حسه.
صداش رو گم کردم، انگار دیگه نیست.
تا کی باید همش بگم "نیستی" و تو اعماق وجودم فریاد بزنم؟ این چرخهی لعنتی کی تموم میشه؟ کی ولم میکنه بره؟