همهمون آدمای معمولی هستیم.
خسته کنندهایم، شگفتانگیزیم، خجالتیم، شجاعیم، قهرمانیم، بیپناهیم؛ فقط به روزش بستگی داره…
یکی از بدترین مشکلاتی که تو زندگیم دارم اینه که هروقت حق با منه، چون نمیتونم با سیاست رفتار کنم، بخاطر واکنشم همیشه بد نشون داده شدم.
میدونی منتظر چی ام؟
شبهای زمستون، آسمون قرمزه، پنجره رو باز میکنی، کوچه سفید شده و صدای هیچی نمیاد، سکوت و سکوت و بارش برف...
تو یه جمع نشستی همه دارن معاشرت میکنن، تو ساکت با خودت داری فکر میکنی به هیچجا و هیچکس تعلقنداری.
باید اعتراف کنم من حتی تو ارتباط با خودمم تاکسیکم، یه روز عاشق خودمم یه روز از خودم متنفرم.
هرکس هر کاری کرد همون لحظه به روش بیارید چون بعدا هرکاری میکنن که تورو گناهکار جلوه بدن…
اول صبح که از خواب بیدار میشم انقدر بلند بلند و دستوری باهام حرف نزن، یهو خونت میفته گردنم.
بدترین قسمت تابستون اینه که شبها نمیشه پتو انداخت و عملا در برابر جنها هیچ دفاعی نداری
آدما خوبنا ولی کاش مثلا یه دکمه بود، از یه زمانی به بعد میزدم و کسی دیکه نمی تونست با من حرف بزنه یا صدا نمی شنیدم. واقعا از یه اندازه ای به بعد ظرفیت شنیدن صدام پر میشه.