امروز رفتم پیش روانپزشک گفتم من منزویام و دوست و معاشرتی ندارم و حاضر به بیرون رفتن از خونه هم نیستم. دارو نوشت. گفتم از این وضعیتم نه تنها ناراحت نیستم بلکه بسیار هم خوشحالم. نسخه رو خط زد. جدی.
خیلی از چیزهایی که ما درباره عشق و دوست داشتن بلدیم رو از ادمهایی یاد گرفتیم که هیچوقت ما رو دوست نداشتن
تا حالا شده تراپیستتون بهتون بگه شما آدم بده ماجرایید؟ هرکی رو میبینم بهش گفته اون قربانی بیگناهه و اطرافیانش عوضیان
تمام شب داشتم خواب دعوا، جنگ و مرگ میدیدم. صبح بیدار شدم پیام خواهرم رو خوندم که به صورت زنده حرفهایی که توی خواب گفتم رو برام فرستاده. با این جمله شروع کردم که در بیداری هیچ وقت استفاده نمیکنم: «حالتون رو میگیرم»
معده درد من اینجوریه که، صبح ها (مثل همین حالا) از شدت معده درد از خواب بیدار میشم، کل روز هرچقد میخوام نادیدهش بگیرم (متأسفانه) موفق نمیشم، آخر شبم زودتر از من تو رختخوابمه:))
افسردگی در لولهای بالاتر از انسان یک ورژنِ بانمک میسازه که همرو تو جمع میخندونه؛ طوریکه با خودشون بگن“خوشبحالش حتما تو زندگیش هیچ غمی نداره”.
از رستوران تماس گرفتن و پرسیدن غذامون خوشمزه بود؟
گفتم نه اصلا!
پرسید پس چرا هر روز سفارش میدی؟
گفتم ارزونه، سر کوچمونید.
خدافظی کرد.