من ترجیح میدم دشمنی داشته باشم که اعتراف کنه که از من متنفره، تا دوستی که ماموریتش این باشه که پنهونی منو سرکوب کنه.
چند ساله میخوام جمعه صبح با دوستام برم صبحونه بخوریم ولی واقعا نمیتونم صبحش زود بیدار شم و همش کنسل میشه.
انگار صبحونه جمعه صبح واقعا واسه کنسل شدن ساخته شده.
کمترین نمره رو به رانندههایی میدم که بابت سختی مسیر غر میزنن. کلا یه وظیفه که بیشتر نداری، خودت هم درخواست سفر رو قبول کردی، منم که کوچهها رو نساختم، پس چرا غرش رو به من میزنی؟
بابام گفت اوه اوه امیر شیر سماور بازه همینطور داره آب میده
دوییدم تو آشپزخونه دیدم بستس
گفت تا اونجایی یه چایی بریز باباجان
من واقعاااا با همه وجود از مراسم عروسی بدم میاد، واقعن دلم میخواد بریم محضر عقد کنیم بریم سر خونه زندگیمون.
اصلا هیچ چیز عروسی گرفتن واسه «من» جذاب نیست!
امروز سمت باغ فردوس بودم یه خانومی بلند داشت داد میزد دیگه دوست ندارم، واسم مردی . بعد اینکه تلفن رو قطع کرد با گریه به دوستش گفت من هیچوقت دروغگوی خوبی نبودم:)))))))
صبح یه مقدار عسل ریختم رو میز، مامانم میگه خودتو به دکتر نشون بده، گفتم برم به دکتر چی بگم؟ بگم دکتر عسل ریختم رو میز؟
دوستام ازدواج کردن، طلاق گرفتن، دوباره ازدواج کردن، از ازدواج دومشون بچه دار شدن...
من؟!
هنوز دارم به شیوهی مدرن پیس پیس میکنم :)))
موقع تعطیلی مدارس، مامان باباهایی که کولههای رنگیرنگی بچههاشون انداختن رو دوششون و تا خونه با بچههاشون قدم میزنن، به زندگی امیدوارم میکنه.
شما تو هر زمینهای که بگردید قطعا یه نفر بهترشو پیدا میکنید. مساله اینجاست که یه جایی دست از گشتن بردارید.