چقدر این جمله برام عجیب و تکان دهنده بود:
همهی ما دستِ کم در روایت یک نفر هیولایی نفرت انگیز هستیم.
مراقبى كه ميبينه دارى تقلب ميكنى و چيزى بهت نميگه، قطعا توو دستاى يك ملكه بزرگ شده
تو زندگی تمرین کنیم که هر داستانی، هرچیزی که میشنویم، دو روایتگر داره و نمیشه بر اساس یک روایتگر نتیجهای گرفت یا قضاوتی کرد.
•
بعد این همه سال هنوز باورم نمیشه باید تابستونها هم کار کرد. تابستون مگه فقط برای کلاس سفالگری رفتن و کتابخوندن و همسایه جهنمی و سیمز بازی کردن نبود؟
داداشم یجوری تو استوریهاش عکس شیر میذاره و مینویسه مثل شیر باش و غرش کن و از این حرفا، انگار من کَرَم نمیشنوم نصف شب زیر پتو برا دوست دخترش میو میو میکنه.
اينقد برام عادی شده آدمايی كه دوسشون دارم برن كه اگه يكی ديگه بره فقط ميگم ای بابا توام؟! بعد اون آدم تموم میشه.
وقتی انسانی از درد، دیوانه میشود؛
دیگران دردش را نه، فقط دیوانگی هایش را میبینند.