بابام بین اتاقهامون ایستاد و به من و مامانم و خواهرم گفت «شب خانم خوشگلها بخیر.» بانمک :)))
اومده بودیم شمال، با فیلتر از مادرم عکس انداخته بودم استوری کرده بود!
بابام زنگ زده میگه ماشالا چه آب و هوا بهت ساخته، پوستت باز شده خوشگل شدی
شب تا اومدم خونه زنه تو اخبار گفت بعلت هوای سرد حواستون به حیوانات ولگرد، گرسنه و بی سرپناه باشه
بابام تا منو دید یه آه بلند کشید به مامانم گفت خانوم اون سفره ی شامو بیار
متوجه شدم بچهام به ویرگول میگه دیرگول چون یه بار براش توضیح داده بودم بعد ویرگول یه لحظه صبر می کنیم بعد کلمه بعدی رو می خونیم، با خودش فکر کرده چون دیر می خونیم حتما دیرگوله =)))
همکارمون از یک همکار دیگمون درخواست آشنایی اولیه برای ازدواج کرده
طرف گفت نه!
اونم گفت جوابتون محترم و خدافظ!
خانم رفته پشت سرش گفته حالا من جهت حفظ پرستیژ اولیه گفتم نه!
چرا اون اصرار نکرد و پیگیر نبود:))
الان دختره میخواد ولی پسره دیگه نمیخواد:))
باورم نمیشه یه سریا نارنگی رو هم قبل خوردن میشورن، بابا کل پوینت نارنگی خوردن به ساده بودنشه، اگه قرار بود زحمت بکشم که آناناس میخوردم
یکی از حسای خوب تو زندگی اینه که ینفر کنجکاو باشه درموردت و بخواد بیشتر بشناستت؛ همش ازت سوال میپرسه، شور و شوق داره و…
باور کن حتی خونوادتم نیاز نیست بدونن چقدر درآمد داری چه هدفایی داری و میخوای چیکار کنی، خیلی از خونواده ها جای حمایت فقط اوضاع رو برات سخت تر می کنن