رفته بودیم مهمونی، قل کوچیکهم خجالتیه، نمیومد سرسفره. وقتی غذا رو اوردن، قل بزرگه گفت: اوسگل کبابه بیااا
مادرم سال نو رو تبریک گفته بهم میگه ایشالا سال پر برکت و پر محصولی داشته باشی :))
تو کشاورزی گیر کردیم انگار.
برادرم یه شوخی بیمزهی همیشگی داره که موقع جاروبرقی کشیدن، بلند داد میکشه یه آشغال گنده اینجائه و جارو رو میگیره رو من. بعدش هم یه جوری غش میکنه از خنده انگار بامزهترین کار جهان رو کرده.
زنگ خونه را زدند. از آیفون دیدم یه پسر نوجوونه. فکر کردم چیزی میخواد.
پرسیدم کیه؟ گفت: ببخشید ساعت چنده؟
گفتم ۱۰
گفت خیلی ممنون و رفت:))
تولد مامانم بود خواستم عکس بگیرم به بابام گفتم ی لباس قشنگ بپوش
گفت باشه الان میرم تیپ میزنم
رفت جوراباشو پوشید با همون زیرشلواریش اومد :/
هیچ وقت نذارید عزیزانتون بفهمن آدم قوی وصبوری هستید، نذارید بفهمن که انعطاف پذیرید، نذارید بفهمن که بلدید حال خودتونو خوب کنید و به خودتون تکیه کنید، و از همه مهمتر نذارید بفهمن که همیشه موندنی هستید، چون یه روزی به خودتون میایید و می بینید که هیچ کاری براتون نمی کنن
زنگ خونه را زدند. از آیفون دیدم یه پسر نوجوونه. فکر کردم چیزی میخواد.
پرسیدم کیه؟ گفت: ببخشید ساعت چنده؟
گفتم ۱۰
گفت خیلی ممنون و رفت:))
تولد مامانم بود خواستم عکس بگیرم به بابام گفتم ی لباس قشنگ بپوش
گفت باشه الان میرم تیپ میزنم
رفت جوراباشو پوشید با همون زیرشلواریش اومد :/
وقتی دخترم ۳ سالش بود، گفتم بیا با هم مچ بندازیم، گفت الان چکار کنم؟ گفتم باید سعی کنی دست بابا رو بخوابونی، اونم دستمو ناز کرد و گفت: لالا، لالایی، دست بابا بخواااابه...🥹
مامانم گفت شورشو در اوردی چرا ازدواج نمیکنی؟ گفتم تو الان داری یه میلیارد جهیزیه بدی؟ گفت اره میدم.
فکر کردم برا جهیزیه زیاد گفتم ولی مث اینکه اشتباه میکردم