مامانم گفت شورشو در اوردی چرا ازدواج نمیکنی؟ گفتم تو الان داری یه میلیارد جهیزیه بدی؟ گفت اره میدم.
فکر کردم برا جهیزیه زیاد گفتم ولی مث اینکه اشتباه میکردم
عزیزم من ناراحتیام رو با خودم نمیارم، این افسردگیمه، هنوز یاد نگرفتم خونه جاش بذارم.
من ساعت ۱۱ شب با عذاب وجدان غذا سفارش میدم میگم آخر شیفت پرسنل رستورانه اذیت میشن بخوان پاشن درست کنن بفرستن بعضی شبا هم میگم ولش کن یه چی میخورم ! بعد ملت ۴ صبح میان داروخونه نسخه پوست و مو میارن :))
هر وقت میخواستیم برای کسی شیرینی بخریم پدرم نیم کیلو برامون میخرید که توی راه بخوریم، میگفت بخورید چشمتون سیر بشه آبروریزی نکنید اونجا. راست میگفت. آدمی که چشم و دلش گشنه باشه آبرو و حیثیت حالیش نیست. از آدمهای گشنه فرار کنید، اینها نه حرمت میفهمند نه آبرو.
تو تاکسی بودم یه بچه خیلی گریه میکرد میگفت مامان برام ویفر بخر ویفر میخوام مامانش گفت تاکسی ویفر نداره ویفر نداریم، منم از کیفم ویفر دراوردم خوردم بچه بیشتر گریه کرد
همراهِ مریض پرسید: قصد ازدواج ندارید شما؟
گفتم چرا، دارم
با تعجب زیادی پرسید واقعااااااااااااا؟
گفتم آره
دوباره پرسید جدی دارید ینی؟
گفتم آره بابا
آخرم گفت خوبه، ایشالا خوشبخت شی
بیشرف مگه من مسخره پدرتم زود باش بگیر منو:))
هیچوقت خرافاتی نبودم
اما از همون دانشجوییم
هروقت بچه ی کوچیکی رو ویزیت میکردم
آخرش آروم بهش میگفتم:
“امیدوارم آینده ی روشنی داشته باشی”
رفتم نودل بخرم یارو میگه میتونی باهاش مرغ و گوشت هم بخوری،
آخه پفیوز اگه مرغو گوشت داشتم میومدم نودل بخرم؟
حالم خوبه ها، یه دفه یادم میفته انگار همه موفق شدن بجز من، همه خوشبختن بجز من، همه به یه جایی رسیدن بجز من، همه دوست داشته میشن بجز من، همه زندگی میکنن و من فقط نفس میکشم.