یه جا یه تعریف قشنگی از اشک خوندم که میگفت:
"و اشک تاوانی است که چشمها، باید بابت درست ندیدن بپردازند."
بزرگسالی باید همین باشد، همین که دیگر هیچکس نمیتواند تو را نه آنچنان بیازارد که بخواهی بمیری، نه آنچنان خوشحال کند که بخواهی پرواز کنی.
شخصیت شاید بتونه کمبود ظاهر رو جبران کنه ولی ظاهر هیچوقت نمیتونه کمبود شخصیت رو جبران کنه.
تازگیها با این فکر کنار اومدم که لازم نیست خودم رو به همه توضیح بدم، عیبی نداره اگه یه عده فکر کنن من آدم بدیام، وقتی خودم مطمعنم کار بدی نکردم، دیگه نیازی به توجیه و توضیح نیست.
جایی نمان که غمت بیارزش باشد؛ آدمها اگر دوستت داشته باشند، نمیتوانند غمگینیات را نادیده بگیرند.
صداش بزن "طلوع من." یعنی زندگیم با تو روشن میشه، یعنی مهم نیست چقدر شکست بخورم، تو آغاز دوباره ی منی. یعنی مهم نیست چقدر تاریک و سردم، تو همیشه برای زندگی من نور و گرما و امید جاودانه ای.
باور کنید کسی که یکبار از دست دادن رو تجربه کرده تا آخر عمرش این ترس باهاش باقی میمونه.
وقتی باورهات رو نسبت به یه نفر از دست میدی، حتی دیگه دلت نمیخواد باهاش دعوا کنی. نه خشمی باقی میمونه، نه میلی برای توضیح خواستن، چون پایان واقعی معمولاً با سروصدا و درگیری اتفاق نمیفته ، بلکه بهصورت تدریجی، در درون ما و با یه خلأ شکل میگیره.