صداش بزن "طلوع من." یعنی زندگیم با تو روشن میشه، یعنی مهم نیست چقدر شکست بخورم، تو آغاز دوباره ی منی. یعنی مهم نیست چقدر تاریک و سردم، تو همیشه برای زندگی من نور و گرما و امید جاودانه ای.
باور کنید کسی که یکبار از دست دادن رو تجربه کرده تا آخر عمرش این ترس باهاش باقی میمونه.
وقتی باورهات رو نسبت به یه نفر از دست میدی، حتی دیگه دلت نمیخواد باهاش دعوا کنی. نه خشمی باقی میمونه، نه میلی برای توضیح خواستن، چون پایان واقعی معمولاً با سروصدا و درگیری اتفاق نمیفته ، بلکه بهصورت تدریجی، در درون ما و با یه خلأ شکل میگیره.
نمیدانم از دلتنگی عاشق ترم یا از عاشقی دلتنگ تر، فقط میدانم در آغوش منی بی آنکه باشی.
وقتی میگم:«چه خبر؟» انتظار دارم بگی:«رفتم فلان جا فلان شد. با فلانی حرف زدم. فلان کارو کردم. فلانو خریدم و بعدش فلان چیزوخوردم. فلان خوشحال یا ناراحتم کرد» و ما بقی.
«سلامتی» و کوفت.
داستان تو همینجا تمام نمیشود عزیز من ؛
تو خواهی خندید در جایی که قبلاً گریسته بودی.
یه وقتایی هست منتظری یکی یه قدم سمتت برداره که تو بدویی طرفش. آروم نه، با تمام توانت بدویی طرفش. فقط کافیه اون یه قدم برداره.