وقتی باورهات رو نسبت به یه نفر از دست میدی، حتی دیگه دلت نمیخواد باهاش دعوا کنی. نه خشمی باقی میمونه، نه میلی برای توضیح خواستن، چون پایان واقعی معمولاً با سروصدا و درگیری اتفاق نمیفته ، بلکه بهصورت تدریجی، در درون ما و با یه خلأ شکل میگیره.
نمیدانم از دلتنگی عاشق ترم یا از عاشقی دلتنگ تر، فقط میدانم در آغوش منی بی آنکه باشی.
وقتی میگم:«چه خبر؟» انتظار دارم بگی:«رفتم فلان جا فلان شد. با فلانی حرف زدم. فلان کارو کردم. فلانو خریدم و بعدش فلان چیزوخوردم. فلان خوشحال یا ناراحتم کرد» و ما بقی.
«سلامتی» و کوفت.
داستان تو همینجا تمام نمیشود عزیز من ؛
تو خواهی خندید در جایی که قبلاً گریسته بودی.
یه وقتایی هست منتظری یکی یه قدم سمتت برداره که تو بدویی طرفش. آروم نه، با تمام توانت بدویی طرفش. فقط کافیه اون یه قدم برداره.
روز به روز دارم کم حرفتر میشم، یه وقتهایی حس میکنم میتونم چند هفته تو خونه بمونم بدون اینکه نیاز داشته باشم معاشرت کنم.
اگه بهت ساعت دارو و قرصاتو یادآوری میکنه،
اگه وسط روز پیام میده «ناهارتو دیر نخوری»،
اگه تو اوج شلوغی زنگ میزنه میگه «هوا امروز سرده، اومدی بیرون لباس گرم بپوش»،
اگر صبح به صبح میگه «سیگار کمتر بکش، لازمت دارم»،
قدرشو بدون. آدمایی که تمام حواسشون پرت یه نفره، درحال انقراضن.