یه شبایی هست که نمیخوای بیدار بمونی، ولی نمیتونی بخوابی، دلت پره از حرفایی که هیچوقت نمیگی و هیچکس نمیشنوه، و میفهمی تنهایی چیزی بیشتر از نبود آدمهاست؛ تنهایی یعنی هیچکس نفهمه تو چه حالی داری.
آدما دقیقاً اونجایی منو از دست میدن که فکر میکنن اگه اهمیت ندن، من قراره اهمیت بدم.
قربانت بروم، فرقی ندارد چه ساعت از شبانهروز باشد صدایت را که میشنوم، خورشید در دلم طلوع میکند.
-فروغ فرخزاد.
«یحیی،
عشق را با ویرانی اشتباه نگیر. عشق وقتی عشق است که اگر یکبار زخم زد، دهبار درمان کند.»
از بیرون بالغ و عاقل به نظر میرسی با ذهنی شبیه یک فیلسوف اما درونت هنوز همان کودکِ کوچکیست که در توهمی شیرین گم شده.
من حتی سرد یا گرم بودن پاییزم برام مهم نیست من دلم بارون میخواد، دلم میخواد با صدای بارون بخوابم، دلم میخواد با صدای بارون بیدار شم، دلم گفتگوهای تو ماشینی زیر بارون با شیشههای بخار کرده میخواد، دلم قهوه خوردن و خیس شدن زیر بارون میخواد؛ من دلم فقط بارون میخواد.