نوشته بود:
امیدوارم روزایی وجود داشته باشه که قهوه مزه خیلی خوبی زیر زبونت بده، لیست آهنگات باعث رقصیدنت بشن، غریبهها دلیل لبخند زدنت بشن و آسمون پر ستاره شب روحت رو لمس کنه، امیدوارم روزایی باشه که از زنده بودن لذت ببری.
دیگه بزرگ شدی عزیزم؛ نمیشه فرار کنی. باید از پس غمها، دلتنگیها، تصمیمهای سخت و طوفان احساسات متناقض تنهایی بربیای. اگر شانس بیاری، بتونی دو کلام در موردشون با کسی حرف بزنی، اما بارش رو در نهایت خودت به دوش میکشی، تنهای تنها.
مرسی از این که به جای همه هستی.
مرسی که به جای همه پشتم بودی.
مرسی که همه خوب نبودن، بودی.
مرسی که هروقت نمیخواستم کسی باشه تو بودی.
مرسی که بین همه رفاقتای فیک
و عشقای الکی تو واقعی بودی
مرسی که اومدی و شدی همهی من
مرسی برای بودنت.
من آدم سمی جز خودم تو زندگیم ندارم. تنها کسی که منو با بقیه مقایسه میکنه و بهم حس ناکافی بودن میده خودمم.
یعنی هیچ بارونی، هیچ تاریخی، هیچ مکانی، هیچ آهنگی، حتی برای یک ثانیه هم منو یاد تو ننداخت؟
«من یاد گرفتم با خودم حرف بزنم، با سایهام راه بروم، با سکوت بخندم. میدانی، آدم وقتی زیاد تنها بماند، دیگر از نبودنها نمیترسد.»