قبلا هرکی حرفمو باور نمیکرد، همش توضیح میدادم که قانع بشه، ولی الان دیگه برام مهم نیست چی دربارم فکر میکنه.
از یه جایی به بعد به نسبت همون ارزشی که آدما برات قائل میشن، ارزش قائل شو...
من ادم روابط کوتاه و محبتهای نصفه و نیمه نیستم؛ نیاز دارم چیزی رو با تمام وجودم بخوام و از عواقب خواستنش نترسم.
دیگر به هیچ وجه منتظر نیستم. نه منتظر کسی که مرا نجات دهد و نه منتظر اتفاقی که مرا دوباره سرپا کند. اگر هم آمدنی در کار باشد بگویید نمی خواهد. گلدانِ انتظارم شکست و گلش پژمرده شد.
گاهی زندگی آنقدر ساده است که نمیبینیمش؛ در بخار چای صبح، در صدای باد میان شاخهها، در خندهی کوتاه یک عزیز، یا حتی در نفسی که بیصدا میکشیم، برکت همیشه همین نزدیکیست، فقط کافیست لحظهای درنگ کنیم، و به جای دویدن دنبال خواستن، برای داشتههایمان «شکر» بگوییم.
توصیف کاملی از من:
در هیچ سنی شبیه هم سالانش نبود؛ نه تفریحاتش، نه حرف هایش، نه خوشحالیش، نه زندگی اش.
خندیدم تا وانمود کنم حالم خوب است، گریستم تا سبک شوم، به خواب پناه بردم تا از رنج هایم بگریزم، اما بار غم، همچنان بر دوش جانم سنگینی میکرد.