دیگر به هیچ وجه منتظر نیستم. نه منتظر کسی که مرا نجات دهد و نه منتظر اتفاقی که مرا دوباره سرپا کند. اگر هم آمدنی در کار باشد بگویید نمی خواهد. گلدانِ انتظارم شکست و گلش پژمرده شد.
گاهی زندگی آنقدر ساده است که نمیبینیمش؛ در بخار چای صبح، در صدای باد میان شاخهها، در خندهی کوتاه یک عزیز، یا حتی در نفسی که بیصدا میکشیم، برکت همیشه همین نزدیکیست، فقط کافیست لحظهای درنگ کنیم، و به جای دویدن دنبال خواستن، برای داشتههایمان «شکر» بگوییم.
توصیف کاملی از من:
در هیچ سنی شبیه هم سالانش نبود؛ نه تفریحاتش، نه حرف هایش، نه خوشحالیش، نه زندگی اش.
خندیدم تا وانمود کنم حالم خوب است، گریستم تا سبک شوم، به خواب پناه بردم تا از رنج هایم بگریزم، اما بار غم، همچنان بر دوش جانم سنگینی میکرد.
خواستم بگم تو دلیل ادامه دادنمی؛ دیدم این بیت قشنگ تر میگه: "هزار مرتبه از ریشه، ریشه کن شده ام؛ اگر که خم نشدم تو استخوان منی".
باگ خلقت اینه که ما...
هیچ تسلطی روی قلبمون نداریم
قلب برای کسی که خودش بخواد میتپه...