رها کردن کسی که خیلی وقته تو رو رها کرده، شبیه لحظه آخر اسباب کشی میمونه، یه دور توی تمام خونه میزنی و همه جا رو دقیق نگاه میکنی، وقتی مطمعن میشی چیزی نیست که بخاطرش بمونی در رو میبندی و واسه همیشه از اونجا میری.
چی میشد دور نبودی، همسایه رو به رومون بودی، دمپایتو میپوشیدی میومدی باهم یه چایی میخوردیم.
دلم برات تنگه، بیهیچ دلیلی...
نه میشه گفت، نه میشه نخواست...
فقط یه بغض مونده، توی سکوت...
مثل سیگار روشنی که نه کشیدی و نه خاموشش کردی لای انگشتات باقی موندم، آیا فراموش کردی که در حال سوختنم؟
من به سندرومِ: «بیش از حد فکر و خیال کردن، به کوچکترین مشکلات و عذاب دادنِ خودم تا سرحدِ مرگ مبتلام.»