چی میشد دور نبودی، همسایه رو به رومون بودی، دمپایتو میپوشیدی میومدی باهم یه چایی میخوردیم.
دلم برات تنگه، بیهیچ دلیلی...
نه میشه گفت، نه میشه نخواست...
فقط یه بغض مونده، توی سکوت...
مثل سیگار روشنی که نه کشیدی و نه خاموشش کردی لای انگشتات باقی موندم، آیا فراموش کردی که در حال سوختنم؟
من به سندرومِ: «بیش از حد فکر و خیال کردن، به کوچکترین مشکلات و عذاب دادنِ خودم تا سرحدِ مرگ مبتلام.»
ما هر کسی را طوری میکشیم بعضی ها را با گلوله، بعضى ها را با حرف، و بعضی ها را با کارهایی که کرده ایم، و بعضی ها را با کارهایی که تا به امروز برای آنها نکرده ایم.
-داستایوفسکی.