دلم برات تنگه، بیهیچ دلیلی...
نه میشه گفت، نه میشه نخواست...
فقط یه بغض مونده، توی سکوت...
مثل سیگار روشنی که نه کشیدی و نه خاموشش کردی لای انگشتات باقی موندم، آیا فراموش کردی که در حال سوختنم؟
من به سندرومِ: «بیش از حد فکر و خیال کردن، به کوچکترین مشکلات و عذاب دادنِ خودم تا سرحدِ مرگ مبتلام.»
ما هر کسی را طوری میکشیم بعضی ها را با گلوله، بعضى ها را با حرف، و بعضی ها را با کارهایی که کرده ایم، و بعضی ها را با کارهایی که تا به امروز برای آنها نکرده ایم.
-داستایوفسکی.
از وقتی فهمیدم رفتار دیگران بازتابی از مشکلات، تروماها و کمبودهای درونیشونه، هیچ چیزی رو به خودم نمیگیرم، شخصیش نمیکنم و خیلی راحت عبور میکنم.
همین الان یه لحظه به این فکر کردم که ما واقعا هر دو میمیریم و تجزیه میشیم توی گور. تو مطمئنی نمیخوای بیای بغلم تا گرمم و زنده؟