از احوالم اگر بپرسی باید به تو بگویم این ایام مدام غمم را با غمهای بزرگتر عوض میکنم تا خیلی هم اسیر تکرار نباشم.
خواستم بهت بگم اگه حس میکنی نیاز داری بیشتر تو تختت بمونی؛ اگه فکر میکنی امروز دلت میخواد تنها باشی یا حوصله کار و درس؛ ورزش یا بیرون رفتن با دوستاتو نداری هیچ اشکالی نداره. این کاملا طبیعیه که تو یه روزایی انرژی لازم واسه فعالیت های روزانتو نداشته باشی یا انگیزت پایین باشه و کمتر بخندی، خودتو سرزنش نکن؛ تو انسانی نه یه رُبات، نزار کمال گرایی و معیار های سخت گیرانت واسه زندگی بهت حس ناکافی بودن بده. تو همین الان با هر حس و حالی ارزشمندی.
قبلا همه چی بهتر نبود؟
درسته که قبلاً، هم بی پولی بود، هم اجاره خونه بود، هم سر ماه پول قبض و گوشت و برنج بود ولی حالِ همه آدمای قبلا، بهتر از حال آدمای الان بود. قبلا حال آدما خیلی بهتر بود. بیشتر میخندیدن. بیشتر زندگی میکردن. خیلی همه چی بوی زندگی میداد!
حرفات، توجیههات، بهونههات همهرو قبول کردم و پذیرفتم و ساکت شدم. نه چون قانع کننده بود، نه چون به حرفات باور داشتم، فقط برای اینکه بفهمی دقیقا همینجایی که دیگه بابت کارات باهات بحث نمیکنم همینجا نقطهایه که تموم شدی.
ماه از خورشید قشنگ تره، شب از روز، بارون از برف، پاییز از زمستون، دریا از جنگل، تو از همشون.
شما رو نمیدونم ولی من نیاز دارم یروزایی از ماه رو اختصاص بدم به هیچ کاری نکردن، هیچ کسی رو ندیدن، هیچ چیزی نشنیدن و هیچ حرفی نزدن.