من نمیتونم ساعتها ازت بی خبر بمونم و وانمود کنم حالم عالیه، نمیتونم جوری رفتار کنم که برام مهم نیستی تا جذاب تر به نظر بیام؛ نمیتونم مثل خیلیا صبر کنم و بشمارم که کی پیام دادی و کی آخرین بار پیام داده، نمیتونم دور بمونم و صدتا سیاست به خرج بدم تا ازم زده نشی، من فقط بلدم از ته دل دوستت داشته باشم.
از انحصار جملهی "فقط با تو" خوشم میاد.فقط با تو راحتم، فقط با تو حرف میزنم، فقط با تو مهربونم، فقط با تو اینمدلیام، فقط با تو خودِ واقعیمم، فقط برا تو میخرم،فقط با تو دلم آروم میگیره.
تهش یه جایی بالاخره قبول میکنی که باید رها کنی، نه چون نخواستی، چون نمیشد چون گاهی علیرغم همه تلاشهات، نمیتونی بعضی چیزها رو تغییر بدی.
دچارِ نوعی بهت زدگی و بیحسی شدهام احساسِ خستگی نمیکنم، خوابم نمیآید، غصهدار نیستم، شاد هم نیستم!