از انحصار جملهی "فقط با تو" خوشم میاد.فقط با تو راحتم، فقط با تو حرف میزنم، فقط با تو مهربونم، فقط با تو اینمدلیام، فقط با تو خودِ واقعیمم، فقط برا تو میخرم،فقط با تو دلم آروم میگیره.
تهش یه جایی بالاخره قبول میکنی که باید رها کنی، نه چون نخواستی، چون نمیشد چون گاهی علیرغم همه تلاشهات، نمیتونی بعضی چیزها رو تغییر بدی.
دچارِ نوعی بهت زدگی و بیحسی شدهام احساسِ خستگی نمیکنم، خوابم نمیآید، غصهدار نیستم، شاد هم نیستم!
کاش اونقدری به کلمهها تسلط داشتم که توضیح میدادم چقدر خستم. چقدر چیزی که حمل میکنم هرروز سنگینتر از توانمه. چقدر نای جنگیدن ندارم و هر سمتی رو که نگاه میکنم جنگ میبینم.