با تمومِ رنج و اندوهم، با تمامِ دردی که در سینهام کاشته بود باز هم دوسش داشتم، فکرش را بکن.
اون قسمت از شب که از دوستات خداحافظی میکنی، قدمزنان به سمت خونه حرکت میکنی، خندههات یهو خشک میشن و تمام بدبختیات و دلتنگیات دوباره شدت میگیرن، واقعا عجیبه.
این هم یک تعریف از خوشبختی است:
کسی را داشته باشی که اجازه دهد تاریک ترین فکرهایت را برایش برهنه کنی ، بیان کنی، و او همچنان بماند.
او را دوست داشتم، هنوز هم دوست دارم.
اما با نگاهی از دور، در فاصله ای که رنجها و خاطرهها آن را حفظ کرده اند.
این کاربر با کوچیک ترین چیزا خوشحال میشه اما متاسفانه میتونه با همین کوچیک ترین چیزا ناراحتم بشه.
اون لحظه ای که نمیخوای کسی بپرسه؛ چی شده؟ چون میدونی اگه بپرسه اشکایی که تموم روز نگه داشتی، سرازیر میشن.
هدایت شده از پناهگاه دل؛
| پناهگاه دل |Mohsen-Chavoshi-Ajab-Oomadi-320.mp3
زمان:
حجم:
11.9M
«زمستون شده، از این سایهٔ جگر
خونشده سراغی بگیر؛ خودم هیچی، یه حال و خبر از این بوتهٔ اقاقی بگیر…»