پرسید: او هم تو را میخواست؟
به اندازهی یک قرن سکوت کردم.
و سپس گفتم:هیچوقت مطمئن نشدم.
آشنایی با تو مثل این بود که یه آهنگ رو برای اولین بار گوش بدم و همون لحظه بفهمم که قراره آهنگ مورد علاقم بشه.
زندگی میگذرد و به مرور نسیم ملایمی از نخواستن بر وجودت مینشیند و حتی آنچه را که بیشتر از همه میخواهی، دیگر نمیخواهی و این نخواستن به عادتی مداوم در قلبت تبدیل میشود.
گفتم: چند دقیقه اینجا بنشین و به من تکیه بده؛ گفت: کارم از تکیه گذشته، دلم میخواهد در آغوشت بمیرم.
-عباس معروفی.
کی فهمیدی بزرگ شدی؟ روزی که با چشمهایی که از گریه تار میدید به انجام دادن کارهام ادامه دادم.