«آنقدر عزیز بودی که قلبم زخمی که از سوی تو بود را دوست داشت؛ حتی اگر از پای در میآمد و جان میداد.»
آنقدر امیدها به قلبت خیانت کردهاند که هر گاه به شادی کوچکی میرسی، چشمانتظار اندوه پس از آن میمانی.
تو منو یاد شعری میندازی که فراموشش کردم و یه موسیقی که شاید هرگز نواخته نشده باشه و جایی که نمیدونم اونجا بودم یا نه.
من نمیتونستم ازت بگذرم؛ و خیلی خوب شد که خودت جوری رفتار کردی که دیگه قید بود و نبودتو بزنم.
نفهمیدم یهو چیشد؛ ولی به خودم اومدم دیدم زندگی وقتایی که تو نیستی اصلاً واسم قشنگ نیست.
ترک شدن از سمت آدم موردعلاقه خیلی بده، تا یه مدت طولانی حس ناکافی بودن ذره ذره آبت میکنه.