من آدم دلخور نشدنم، آدم خیلی دیر دلخور شدن، ولی اگه این باعث بشه که تو حضور من رو بی ارزش بشمری جایگاهت رو پیش من در یک لحظه تاآخر عمرت از دست میدی؛ و من اگه برم آدم برنگشتنم، آدم هرگز مثل قبل نشدن.
کاش میشد هیچکس با آدم کاری نداشته باشه، تا این روزها در انزوا سپری بشن؛ من کشش روانی و ظرفیت اجتماعی سابق رو ندارم؛ لعنت به زندگی بزرگسالی و مسئولیتها...
دلم نمیخواهد بیرون بروم؛ دلم نمیخواهد کتاب بخوانم در خانه بیقرارم حتی دلم نمیخواهد با کسی حرف بزنم، منتظرم، فقط منتظرم و دردناکتر از همه این است که نمیدانم منتظر چه چیزی هستم.
تمام بدنم درد میکند از فکر و خیال، ای وای من که من تمام زندگی را در خاطراتم، در افکارم، در دردهایم گذراندم.
بهم قول بده وقتی داری درد میکشی خودت رو مخفی نکنی؛ منصفانه نیست که باهم بخندیم ولی تنها گریه کنیم...
اندوه که به گلو میرسد، بغض میشود به سر که میرسد از چشم ها سرازیر میشود و وقتی فراتر از بدن باشد، مارا از زمان جدا میکند. گویی که وجود نداریم. هستیم اما نیستیم.
و او کسی بود که حتی تصور آغوشش، صدایش، چشم هایش، خنده هایش و حضورش نیز مرا از غم نجات میداد.