اندوه که به گلو میرسد، بغض میشود به سر که میرسد از چشم ها سرازیر میشود و وقتی فراتر از بدن باشد، مارا از زمان جدا میکند. گویی که وجود نداریم. هستیم اما نیستیم.
و او کسی بود که حتی تصور آغوشش، صدایش، چشم هایش، خنده هایش و حضورش نیز مرا از غم نجات میداد.
میدونی چی بدتر از دیدن یه اتفاق تلخ، یه غم، یه سانحه، یه حادثهست؟فردا صبح اون اتفاق وقتی که از خواب بیدار میشی و میفهمی که اون اتفاق واقعا افتاده و حالا تو باید باهاش کنار بیای.
غمانگیزترین قسمتِ ماجرا اینجاست که ما دیگه آرزو نمیکنیم ما فقط دعا میکنیم که «بدتر نشه».