یه جا نوشته بود، هیچ اتفاقی فراموش نمیشه. بالاخره یه روز، تو یه خیابون یا وسط یه آهنگ یا موقع خوندن یه کتاب یا دیدن یه فیلم، یهو همه چیز یادت میاد.
او در این لحظه از زندگی سیر شده بود و در نهایتِ نومیدی با خود میگفت: "آیا این زندگی به زحمتِ زندهماندنش میارزد؟"
او امن بود و دنج؛ اگر آدم نبود و مکان بود، احتمالا پناهگاهی میشد روی کوهها، یا گرمخانهای برای بیخانمانها، شاید هم کتابخانهای برای از واقعیت فرار کرده ها.
باگ زندگی اینجاست که بعضی چیزا به تلاشت ربطی نداره، بخواد نشه نمیشه و نمیشه و نمیشه.
بله من عذرخواهیو میپذیرم ولی اعتماد و حذف میکنم، جایگاهتو توی ذهنم میارم پایینتر، انتظاراتم نسبت بهتو حذف میکنم، و با هر اشتباهی که بکنی و بهم آسیب بزنه، از حسمم بهت کم میشه. تا روزی که هیچی ازش نمونه.