وقتی مراقب حرفات نباشی، یکی تا صبح نمیتونه بخوابه، یکی دلش میشکنه، یکی اعتمادشو از دست میده، یکی از خودش بدش میاد، و یکی شاید هرگز مثل قبل نشه.
قهوهاش را تمام کرد و گفت:
"چطور انقدر خوب دیگران را دلداری میدهی؟" خندیدم و گفتم حرفایی را میزنم که دوست داشتم دیگران به من بگویند.
از سرزنش خودم بابت هر چیز کوچیکی خسته شدم بسه دیگه واقعا؛ حتی بابت چیزایی که در واقع تقصیر من نیس یا بخش کمی ازش تقصیر منه جوری یقهی خودمو میگیرم که تا مرز خفگی پیش برم.
یک روز میتوانی کوه را جابه جا کنی ؛ یک روز هم میتوانی خودت را از تخت به مبل برسانی؛ هر دو بخشی از زندگیست، خودت را سرزنش نکن.
خندیدم تا وانمود کنم حالم خوب است، گریستم تا سبک شوم، به خواب پناه بردم تا از رنج هایم بگریزم، اما بار غم، همچنان بر دوش جانم سنگینی میکرد.
وقتی کسیو نداری تنهاییتو با کتاب و فیلم و کلی چیزای دیگ پر میکنی، ولی آخرش یه جاهایی دوست داری یکی باشه که راجب کتابی که خوندی یا فیلمی که دیدی ساعتا باهاش حرف بزنی.