از سرزنش خودم بابت هر چیز کوچیکی خسته شدم بسه دیگه واقعا؛ حتی بابت چیزایی که در واقع تقصیر من نیس یا بخش کمی ازش تقصیر منه جوری یقهی خودمو میگیرم که تا مرز خفگی پیش برم.
یک روز میتوانی کوه را جابه جا کنی ؛ یک روز هم میتوانی خودت را از تخت به مبل برسانی؛ هر دو بخشی از زندگیست، خودت را سرزنش نکن.
خندیدم تا وانمود کنم حالم خوب است، گریستم تا سبک شوم، به خواب پناه بردم تا از رنج هایم بگریزم، اما بار غم، همچنان بر دوش جانم سنگینی میکرد.
وقتی کسیو نداری تنهاییتو با کتاب و فیلم و کلی چیزای دیگ پر میکنی، ولی آخرش یه جاهایی دوست داری یکی باشه که راجب کتابی که خوندی یا فیلمی که دیدی ساعتا باهاش حرف بزنی.
غمگین ترین و در عین حال قشنگ ترین پدیده ای که الان داره اتفاق میافته اینه که هیچکس نگران خودش نیست، همه نگران همدیگهان.