خندیدم تا وانمود کنم حالم خوب است، گریستم تا سبک شوم، به خواب پناه بردم تا از رنج هایم بگریزم، اما بار غم، همچنان بر دوش جانم سنگینی میکرد.
وقتی کسیو نداری تنهاییتو با کتاب و فیلم و کلی چیزای دیگ پر میکنی، ولی آخرش یه جاهایی دوست داری یکی باشه که راجب کتابی که خوندی یا فیلمی که دیدی ساعتا باهاش حرف بزنی.
غمگین ترین و در عین حال قشنگ ترین پدیده ای که الان داره اتفاق میافته اینه که هیچکس نگران خودش نیست، همه نگران همدیگهان.
این غم چیزی نیست که با گذشت زمان و تغییر شرایط عوض بشه؛ مثل تنفس کردن میمونه، مثل یکچیز ابدی و درحالِ جریان.
داشتن آدمای امن تو زندگی از خیلی چیزا مهمتره؛ همونایی که وقتی مشکلی داری، فقط کافیه بهشون زنگ بزنی و همون لحظه آروم میشی، حتی اگه کاری از دستشون برنیاد.
حضورش تو زندگیم اینجوریه که نجیب کاشانی میگه: " با او نمی توان بود، بی او نمی توان زیست."