این غم چیزی نیست که با گذشت زمان و تغییر شرایط عوض بشه؛ مثل تنفس کردن میمونه، مثل یکچیز ابدی و درحالِ جریان.
داشتن آدمای امن تو زندگی از خیلی چیزا مهمتره؛ همونایی که وقتی مشکلی داری، فقط کافیه بهشون زنگ بزنی و همون لحظه آروم میشی، حتی اگه کاری از دستشون برنیاد.
حضورش تو زندگیم اینجوریه که نجیب کاشانی میگه: " با او نمی توان بود، بی او نمی توان زیست."
- میخوای درموردش حرف بزنیم؟
+ میخوام درموردش تا جایی که میتونم دور شم، ساکت شم و برم تو خودم.
من هیچ وقت نمیتونم با تو دوست معمولی بشم؛ شاید چون چشمات بهم شبایی که باهم گذروندیمو یاداوری میکنه؛ نمیتونم به چشمایی نگاه کنم که یک زمانی توشون آیندمونو باهم میدیدم و تظاهر کنم که هیچی ندیدم.
یه روز بیدار میشی و متوجه میشی خدا چیزی رو ازت نگرفت، فقط همه چیزو دید و گفت: با دختر من نه.
گاهی بدنِ ما به جای زبان، فریاد میزنه.
ریزش مو، دلدرد، اضطراب یا دردهای بیعلت، شاید همون پیامی باشه که روان داره میگه:
«تحملم تموم شده… یکم بایست، نفس بکش، من زیر فشارم، منو میبینی؟»