من هیچ وقت نمیتونم با تو دوست معمولی بشم؛ شاید چون چشمات بهم شبایی که باهم گذروندیمو یاداوری میکنه؛ نمیتونم به چشمایی نگاه کنم که یک زمانی توشون آیندمونو باهم میدیدم و تظاهر کنم که هیچی ندیدم.
یه روز بیدار میشی و متوجه میشی خدا چیزی رو ازت نگرفت، فقط همه چیزو دید و گفت: با دختر من نه.
گاهی بدنِ ما به جای زبان، فریاد میزنه.
ریزش مو، دلدرد، اضطراب یا دردهای بیعلت، شاید همون پیامی باشه که روان داره میگه:
«تحملم تموم شده… یکم بایست، نفس بکش، من زیر فشارم، منو میبینی؟»
عشق واقعی با تو میجنگد، دعوا میکند و در آخر تو را در آغوش میگیرد؛ او هرگز تو را رها نمیکند.
+به کارما اعتقاد داری؟
-نه
+چرا؟
-چون من به اندازهی اتفاقهای بدِ زندگیم آدمِ بدی نبودم.
یه چیزی بگم؟ نمیدونم درکش میکنید یا نه ولی بحث کردن با خانواده هیچوقت برام عادی نمیشه، هربار بعدش عصبانی، بی انرژی و شکسته میشم.
هی تایپ میکنی، هی پاک میکنی، هی تایپ میکنی، هی پاک میکنی، هی تایپ میکنی، هی پاک میکنی، هی تایپ میکنی، تهش میگی اصلا مگه مهمه؟ مگه تغییری هم ایجاد میکنه؟ باز پاک میکنی.