با تمومِ رنج و اندوهم، با تمامِ دردی که در سینهام کاشته بود؛ باز هم دوسش داشتم،
فکرش را بکن.
وقتی دست به موهام، صورتم، وسایلم و گوشیم میزنی و در برابرش بیتفاوتم یعنی بیشتر از چیزی که فکر میکنی برام خاصی.
من آدمیم که بیش از اندازه کنار بقیه میمونم، ولی وقتی که برم دیگه برنمیگردم، اینجوریم که هستم هستم هستم یهو میبینی عه نیستم، دیگه هیچوقت نیستم.
چیزی که بهش فکر میکنی بهش تبدیل میشی، چیزی که احساسش میکنی جذبش میکنی، چیزی که تصورش میکنی خلقش میکنی.
از صمیمیتهای سریع بترسید، از صمیمیتهای خارج از کنترل بترسید، از صمیمیتهای مشکوک بترسید، از صمیمیتهای بیقاعده بترسید، صمیمیت باید کم کم ایجاد بشه، صمیمیت زود تباهیه....
روح او پاره بود. روح من سوخته.
اما وقتی باهم بودیم زخمهایمان کمی کمتر درد میکردند. وقتی باهم بودیم تحمل زندگی، به دردناکی همیشه نبود.
بدترین و بزرگترین باگ آدمها اینه که دلشون حتی برای کسی که واقعا اذیتشون کرده و دیگه تو زندگیشون نیست هم تنگ میشه.
اینکه هر وقت خودم را در آینه میبینم؛ یاد تو میافتم، یعنی چقدر عاشق توام؟! کجای تنم دنبالت بگردم که نباشی؟