اندوه، شبیه خون در رگهایم جریان دارد.
از قلبم عبور میکند در سرم میپیچد، در پاها، دستها تنم را پر میکند و پیش میرود.
اندوه در من رودخانهی بزرگیست؛ به زودی با هم به دریا میرسیم.
وقتی خوابیدی یهو بدنت تکون میخوره و فکر میکنی داری سقوط میکنی ضربان قلبت به پایینترین حد از خودش رسیده، مغزت فکر میکنه مردی یه شوک به بدنت وارد میکنه که برگردی و در واقع از مرگت جلوگیری میکنه.
«من هیچوقت تو زندگیم واسه رفتن آدمها ناراحت نشدم. اگه زمانی هم ناراحت شدم؛ فقط و فقط بخاطر وقت و انرژی بوده که سر یه سری نمک نشناس هدر دادم.»
- دکتر انوشه
- خودت میدونی دیگه چقد دوست دارم.
+ نه اتفاقا نمیدونم.
واسم بنویس ؛ زنگ بزن ؛ داد بزن، توی توجه و رفتارت بهم نشونش بده، یا خلاصه
نمیدونم یه کاری کن بفهمم چقدر دوسم داری.
فرض کن من هیچی نمیدونم یا اصلا آلزایمر گرفتم.
هر روز از نو عاشقم شو و بهم یادآوریش کن
اینجوری قول میدم رابطمون نفس میکشه.
میدونی چرا اون آدمهایی که بیشتر از بقیه در حقشون محبت کردی جای تشکر بیشتر بهت ضربه زدن؟
چون هیچ چیزی به اندازهی دم دستی بودن ادم رو بی ارزش نمیکنه.
هرجایی به اندازهای که براتون ارزش قائلند خودتون رو خرج کنید، عامل خیلی از ظلمهایی که در حقمون میشه لطفهای بیجای خودمونه.
رفتن هميشه چيزى از من را با خودش میبرد
گاهی شوقى را به وقت تماشا، گوشه چشمى را و آن روزهایى كه تظاهر به سختى میكنم تكه قلبى را...
إلى أي مكان في العالم يمكن الهروب؟
عندما يسكن الحزن، في روحي.
«کجایِ جهان میتوان گریخت؟
وقتی اندوه، در روحَم ساکن است.»