عزیزترینم،هرچه باداباد.ما به دوست داشتن همدیگر ادامه میدهیم،مگر نه؟
توی خوابم ماهی بودم.
تن کوچیک و فلسدارمو بغل گرفته بودی و دست میکشیدی به بالهای نازک نارنجیم. گفتی هر لحظه میترسم از دستم بلغزی و برای همیشه بری. بوسیدمت. روی پوستت پولکهای شفاف نقرهای رویید،بعد هر دومون از بغل هم سُر خوردیم و برای همیشه رفتیم.
با خودم مهربون نبودم،چون مهرم پرت توبود حواسش.
نمیگم منتی نیست،هست.من از روح خودم رنگ زدم تا سیاه نباشه پس زمینهٔروزات.تو چیکار کردی در عوض؟
آسمونمو با این همه شب،تنهاگذاشتن؟
وقتی اون رو دیدم طوری لبخند زدم که انگار هیچ وقت براش گریه ای نکرده بودم.