بدنم و مغزم باهم جنگ دارن.این میگه خسته شدم بیخیال،اون میگه بلند شو.صداها دارن داد میزنن و من کاملا ساکت و پوچ و بدون هیچ حرکتی چسبیدم به زمین.
هدایت شده از گنجینههاثورن
در سکوت این اتاق ، تنها صدایی که به گوش میرسد . صدای تیک تیک ساعت دیواری است ، به نظر می آید او در تنهایی با خودش تا ابد غرق در صحبت است .
هدایت شده از گنجینههاثورن
بالاخره متوجه شدم که شدیدترینِ احساسات اونهایی نیستن که لفافه ای از لطافت و معصومیتن . اونایین که تورو تکون میدن ، فکرت روبه هم میریزن و وجود آدمی رو متلاشی میکنن . همونایی که کاری میکنن نخوای و نتونی حتی یک قدم عقب بری و برای غوطهور شدن در اعماق ، به تو اشتیاق میبخشن . این دقیقا همون رگه رامنشده و وحشیِ روح آدمیه . و چرا خودم رو گول بزنم ، این دقیقا همونچیزیه که همیشه من رو به سمت خودش کشونده .