eitaa logo
‌ y𝖺𝗌𝗁𝗂𝗋‌ּꩌׄ۫ ‌‌𝕠 ‌
77 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
‌ ࿚‌ྀི݂‌زیر نظر مجموعهٔ‌الوریا ‌‌ eitaa.com/subeluria https://eitaa.com/MY_BOOK_1 ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
In streets where you never passed, at hours I knew you were working, in houses whose owners I did not know at all, I was always waiting for you.‌ ‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پشتِ شیشه‌های مه‌گرفته‌ی کافه‌ای قدیمی... کافه، در خلوتِ کش‌دارِ یک عصرِ بارانی گم شده بود. صدای یک‌نواختِ ریزشِ قطراتِ باران روی سقفِ شیروانی، با ناله‌ی محوِ یک گرامافونِ قدیمی در هم آمیخته بود. روی صندلیِ چرمیِ فرسوده‌ای کنار پنجره نشستم؛ جایی که قطراتِ آب روی شیشه، نقش‌هایی درهم و برهم می‌کشیدند. چراغِ آویزِ بالای میز، با نوری زرد و خمار، سایه‌ی فنجانِ چای را روی چوبِ خط‌خطیِ میز پهن کرده بود. اینجا جایی برای دیده‌شدن نبود؛ گودیِ امنی در حاشیه‌ی شلوغیِ شهر که انگار زمان در آن سرعتش را گم کرده بود. حس می‌کردم پشتِ این قابِ مه‌آلود، جهانِ دیگری در جریان است که به من تعلق ندارد. عجیب بود، اما هیچ دلتنگیِ تلخی در دلم نبود. شاید چون اینجا، میانِ بخارِ برخاسته از فنجان، نیازی به نقاب زدن نبود؛ نه منتظرِ کسی بودم و نه کسی سراغم را می‌گرفت. فقط ناظرِ رقصِ قطره‌ها روی شیشه بودم. انگار تمامِ اضطرابِ فرداها، تمامِ دویدن‌های بی‌حاصل، پشتِ درِ خیسِ این کافه جا مانده بود. شاید این فنجان که تمام شود باید به شهر برمی‌گشتم، اما برای لحظه‌ای، ایستادن در این وقتِ معطل، تمامِ چیزی بود که جانم به آن بند بود. فنجانِ سرد شده را میانِ دو دست گرفتم، نه برای نوشیدن، بلکه برای اینکه فقط کمی بیشتر، گرمایِ گمشده‌ی درون را در این غروبِ خاکستری پیدا کنم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا