3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
🤔 سوال کنکوری همراه با پاسخنامه: ⁉️رنگ پیراهن بازیکنان صهیونیستی چیست؟ ۱-آبی ۲-سفید ۳-قرمز ۴-قهوه
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از آکادمی نوآوین پلاس+
💡دوره گفتمانی واکنش سریع رسانهای در شرایط جنگی_مجموعه ۴ قسمتی📱💥
🪄با تدریس👇🏻
👤"استاد علیرضا ضرغامیفر"
_ دبیر ، مربی و تدوینگر
_ دانشجوی راهنمایی و مشاوره دانشگاه فرهنگیان
_ فعال رسانهای و مدرس دوره تدوین و واکنش سریع رسانهای
🏷 تو شرایط جنگ اگه میخواید واکنش سریع بدید، باید خیلی بلد باشید❓
📚 تماشای این دوره مهارتی در کانال آکادمی👇🏻
📱 قسمت اول
📱 قسمت دوم
📱 قسمت سوم
📱 قسمت چهارم
پ.ن واکنش سریع خیلی مهمه، اما واکنش سریع هم چارچوب داره..👆🏻⚠️
#دوره_گفتمانی | #واکنش_سریع_رسانهای | #نوآوین | #آکادمی_نوآوین_پلاس
╭═━—— 🎬 🎭📱——━═╮
https://noavin.com/info
╰═━——🎥 🎞 🎙——━═╯
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
❌ اگر سپاه و نیروهای نظامی نبودند و چنین با جان و دل پای کار مردم نمیایستادند، این صحنهها را باید
20.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از سجودی
جلیلی تصویری در کنار قالیباف منتشر کرد؛ «تا کور شود هر آنکه نتواند دید»
🔹سعید جلیلی تصویری در کنار محمدباقر قالیباف رئیس مجلس و رئیس هیات مذاکره کننده را در فضای مجازی منتشر کرد و نوشت: تا کور شود هر آنکه نتواند دید
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
جلیلی تصویری در کنار قالیباف منتشر کرد؛ «تا کور شود هر آنکه نتواند دید» 🔹سعید جلیلی تصویری در کنار
#خیابون_خون
#قسمت_شش
*توجه*: به دلایل امنیتی نام و اطلاعات افراد حاضر در اتفاقات تغییر داده شده.
این رمان براساس حادثه تروریستی دیماه ۱۴۰۴ نوشته و تدوین شده است
حق نشر این رمان برعهده نویسنده آن بوده و فقط از کانال ایتای ایلیا( @EILIA_Z ) منتشر خواهد شد. هرگونه انتشار آن بدون ذکر منبع اشکال اخلاقی و شرعی دارد
۱۴۰۴/۱۰/۱۸ قم، ۲۱:۰۰
حوالی ساعت ۲۱ بود که اراذل به ما رسیده بودند. کارشان از چوب و سنگ گذشته بود. اگر کسی از بچههایمان را تنها گیر میآوردند تکه تکه میکردند. چون جلیقههای ما باز و بسته کردنش سخت بود و اصطلاحا قلق داشت، این جماعت به خود سختی نمیدادند، با همان جلیقه بر تنمان آنقدر کتکمان میزدند که خون بالا میآوردیم. الحمدلله غیر از یک نفر که آسیبش سطحی بود، کسی دیگر آسیب ندیده بود. در سه جبهه رویارویی مستقیم داشتیم. سلاحها جابجا شده بود و کسی نمیتوانست در آن میان سلاحی که بابتش امضا داده بود را پیدا کند.
از همه بدتر مهماتمان بود که خیلی کم بود. پشتیبانی کف میدان یا همان «مهمات بیار»مان با جون و دل در میان نیروها میچرخید و در سریع ترین حالت ممکن مهماتشان را شارژ میکرد. علی با تدبیر بسیار خوبش میدان را اداره کرد بود.
خداروشکر بچههای ما هم همه آموزش دیده در حد گردانهای رزمی بودند و غیر حرفهای بینمان نبود.
در حالی که لانچرم را سمت جمعیت نشانه گرفته بودم نفسم را حبس کردم. قنداق سلاح را به سینه فشردم که نلغزد. با دو دست سلاح را محکم کردم. ماشه را چکاندم و گلوله با سرعت به میان جمعیت با قوسی بلند پرتاب شد. بچههای لباس شخصی در میان جمعیت خیلی خوب اغتشاشگران را میترساندند تا فرار کنند.
به سمت علی و اسماعیل که در حال صحبت بودند رفتم. علی درمانده از پشتیبانی بود. همزمان پشت بیسیم فریاد میزد:
-بابا من یکم دیگه مهماتم تموم میشه سید! اون موقع دیگه اینا با چوب دستی هیچ فرقی نمیکنه!
-عمارجان مقاومت کن! اینا اجازه نمیدن بچههای پشتیبانی نزدیکتون بشن! یکم وقت میبره. تحمل کنید خدا بزرگه
علی رو به اسماعیل کرد و گفت:
-ببین همین الان برو به همه بچهها بگو الکی مهمات هدر ندن، بگو مدیریت کنن. ولی جوری نگو استرس به جونشون بیوفته که بترسن و جا بزنن.
چشمش به من افتاد:
-محسن تو هم برو کمکش.
+باشه. من غرب میدون رو میگم. اسماعیل هم شرق رو بگه که سریع مطلع شن.
-برید یاعلی!
از کنار موتورها گذشتم و به سمت غرب میدان روانه شدم. هر کسی را که میدیدم مطلعش میکردم. مبادا مهماتمان زود ته بکشد و این جماعت مقاومتمان را بشکنند...
تیرهای شبرنگی پینت بال در فضا با سرعت زیاد از میدان به جمعیت روانه بودند. سبز، زرد، سفید. در شب از رنگ روشن استفاده میکردیم تا اغتشاشگران را برای نیروهای اطلاعات مشخص کنیم تا دستگیرشان کنند. اما جدای از اینکه چند لایه لباس پوشیده بودند و کار ما بیفایده بود، باید از مهماتش برای دور کردن این وحوش استفاده میکردیم.
در آن بلبشو و شلوغی ناگهان نفسم بند آمد! صدای شلیک از میان جمعیت بلند شد! تک تیری که همه مان را در بهت فرو برد. یکی از بسیجیان در حالی که به شخصی مبهم اشاره میکرد داد زد:
-دیــدمـــش! تفنگ داشت! آتیششو دیدم!
علی در حال دویدن به سمت ما، نزدیک بسیجی شاهد رسید. یقهاش را گرفت و جلوی خود کشید:
-چی دستش بود؟!
-یه چیزی مثل لوله! سمت محمد...
محمد!! اصلا حواسمان نبود که یک نفر هدف قرار گرفته! سر چرخاندم. یک بسیجی دست راستش را گرفته بود و روی زمین نشسته بود. آستینش به خونش آغشته بود. سریع خودم را به او رساندم. خودش بود.
در حالی که محمد به خود میپیچید کنارش نشستم. سعی میکرد با بند پوتینش راه شریان دستش را ببندد. با دست چپ و دندانش بالای بازویش را گره میزد.
+وایسا زخمتو ببینم.
چاقویم را از کنار ساق پایم کشیدم. از سوراخ آستینش انداختم و تا زخم پارهاش کردم. خدایا شکرت! زخمش عمیق نبود. به شریان اصلی هم نخورده بود. کمی عمیقتر از یک خراش بود. اما طفلک از استرس اینکه در میان نبرد جان ندهد، برای خود «تورنیکت» میساخت. گره بندش را باز کردم:
+نمیخواد ببندی دستتو. زخمت عمیق نیست. به رگ اصلی هم نخورده.
علی که بالای سرم رسیده بود، دست محمد را چک کرد تا خیالش راحت شود.
+با چی زدنش علی؟
-همون همیشگی!
+شاهکُش؟؟
-آره. بیپدر مادرا!
«شاهکش» سلاحی دست ساز بود. شبیه خودکار استیل. یک گلوله بیشتر نمیخورد. مخصوص ترور خیابانی و از فاصله نزدیک ابداع شده بود.
+ندیدی کی بود؟
-گیریم دیده باشم! مگه اینا با همون شکل و شمایل میمونن؟ طرف دو دیقه دیگه لباسشو عوض میکنه...
زیر لب چند فحش نثار آن ضارب بیشرف کردم.
+خب چیکار کنیم؟
-نمیدونم محسن دارم فکر میکنم. چندتا کار باید انجام بدیم. اول باید حلقه محاصره رو بشکنیم. دوم هم باید مهمات بیاریم، سوم هم...
دستی به سرش کشید
ادامه دارد👇