7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
پیام_رهبر_معظّم_انقلاب_به_مناسبت_هفته_دفاع_مقدس_و_سالگرد_شهادت_شهید.pdf
حجم:
176.5K
📖 متن کامل پیام رهبر معظم انقلاب به مناسبت هفته دفاع مقدس و سالگرد شهادت شهید سیدحسن نصرالله
🔗 rahbar.ir/speech?cid=2088
💻 Rahbar.ir
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎤خبرنگار به سخنگوی دولت انتقاد میکنه که مبلغ افزایشی کالابرگ پول یه پفک نمیشه،
خانم مهاجرانی هم با خنده پاسخ میدن که دولت پول پفک رو که نباید بده..!😐
پ.ن: اگر مجدد کودتایی مثل دیماه رخ داد، قطعا شما یکی از عواملش خواهید بود.
چون به درد مردم پوزخند زدید و با کنایه جواب دادید...
خدا لعنت کنه باعث بانی این شرایط رو و عذاب آخرتتون رو زیاد کنه که اینطوری ملت رو به سخره گرفتید. عوض اینکه به فکر اصلاح مجدد اصلاحیه های مسخرتون باشید، علنا به مسائل و فجایع دولتی که خودتون مسببش بودید نیشخند میزنید...
بزن رو لینک👇#ایلیا
🔷@EILIA_Z
#زبانه_آتش
نفس کشیدن برایم سخت شده بود. همه جا تاریک بود و سیاه. با اینکه وسط ظهر بود، اما دود سیاه اجازه ورود نور به داخل خانه را نمیداد. لباسم دیگر طاقت مقاومت در برابر حرارت زیاد اتاق را نداشت. اکسیژن کپسول هم دیگر رو به اتمام بود. نمیشد بیشتر از این بخواهم در خانه بمانم. افراد داخل ساختمان همه بیرون رفته بودند، اما همچنان آمار تکمیل نبود. دختر جوانی هنوز از پیدا نشده بود. پدر و مادرش میگفتند آخرین بار در منزل دیده شده بود، اما هیچ اثری از او وجود نداشت. آتش کم کم به طبقه ۸ رسیده بود و امکان پایین رفتن از پلهها را نداشتم، چون لباسهایمان ضد حریق ساخته شده، نه ضد جهنم!
پشت بیسیم صداهای نامفهومی شنیده میشد. هدفونم را مجدد داخل گوشم فشردم.
صدایم را بلند کردم:
+مائده! مائــــــده!...
پاسخی نیامد.
+علی جان من کل خونه رو گشتم، هیچ اثری از مائده که گفتی نیست.
-مطمئنی؟... آخه پدرش میگه اصلا از خونه بیرون نرفته!
+بخدا که من کل طبقاتو گشتم، نبود! جدای از این مسائل من اکسیژن برام نمونده، نمیتونم پنجره و اینارم باز کنم، چون احتمالش هست منفجر بشه و کامل جزغاله بشم.
-سهراب بیخیالش بشو، جون خودت مهمتره، همین الان از طبقات بیا پایین.
+امکانش نیست، راه پله ها همشون داره میسوزه، خیلی ریسکه
-خب از پشتبوم خارج شو
+حله
هدفون را درآوردم تا تمرکزم بهم نریزد. سریع از پلهها بالا رفتم. بعد از چهار طبقه به پشت بام رسیدم.
لعنتی! قفلی طلایی رنگ روی در پشت بام بود. اطراف را نگاه کردم. چیزی در آنجا وجود نداشت که بشود با آن قفل را باز کرد. یک لحظه لوله آهنی توجهم را جلب کرد که گوشه پلهها افتاده بود. سریع برش داشتم و روی قفل گذاشتم. در ذهنم یک دو سه گفتم و با هرچه توان داشتم قفل را شکاندم!
در را باز کردم که...
-کـــــــــمـــــــــــــــک!!!
صدای زنانهای از پایین پلهها به گوشم خورد.
سکوت کردم
دوباره فریاد کمک به صدا درآمد
+کســــی اونجاســـت؟؟
-یکی بهم کمک کنه!!!
+مائــــده؟!
-بابا کـــــــمـــــــک! مــــامــــــــان!
همه چیز را رها کردم، مغزم کار نمیکرد. هرطور شده باید آن دختر را نجات میدادم. پلهها را دوتا یکی پایین میرفتم تا سریع به مائده برسم.
صدا از طبقه ۹ به گوش میرسید که حالا در آتش میسوخت. مائده در چهارچوب در ایستاده بود و آتشی بین من و او بود. وحشت در چشمانش کاملا مشهود بود.
+مائده خانم شمایی؟؟
با گریه جواب داد:
-بله
نفس راحتی کشیدم و هدفون را درگوشم گذاشتم:
+علی من دختره رو پیدا کردم!
-کجا بود؟؟
+طبقه ۹
-اونجا چیکار میکرد؟
+بابا من چمیدونم الان اینجا وایساده داره گریه میکـــ...
زبانه آتشی که در صورتم هجوم آورد حرفم را قطع کرد. مائده جیغ کشید و عقب رفت. دستهایم را جلوی صورتم گرفتم. خداروشکر دستکشها حرارت را کمتر میکرد. سرفههای سنگین و کم رمق مائده مرا به خود آورد. حجم آتش از روبرو کمتر شده بود. سریع از روی آتش داغ جلوی چارچوب گذشتم و وارد خانه شدم. بازوی مائده را گرفتم و اورا به داخل خانه کشاندم. اکسیژن ساختمان به حدی کم شده بود که آتش به سرعت زیاد طبقات را طی میکرد. گهگاهی صدای شکستن پنجرهها به گوش میرسید و همزمان هرم داغ شعلهها از خانه بیرون میزد. چون فضای اتاق تحت فشار قرار میگرفت و گویا آتش کل فضای خانه را میمکید. همین امر سبب شکستن پنجرهها میشد و اکسیژن با فشار شدید به آتش میرسید و انفجاری نسبتا سهمگین رخ میداد.
روبروی مائده نشستم. صورتش را تکان دادم:
+مائده! صدای منو میشنوی؟
با اشاره سر و سرفههای سنگینش حرفم را تایید کرد.
برای لحظهای نفسم را حبس کردم، ماسکم را درآوردم و روی صورت مائده گذاشتم. نفسم عمیقی کشید و مشخص بود حالش جا آمده. حدود ۲۰ ثانیهای نفسم را نگه داشتم تا دختر جوان نفسش بازگردد...
- وای خیلی ممنون! نفسم بالا اومد.
به فشارسنج اکسیژن نگاه کردم. چیزی به اتمام کپسول نمانده بود. با دست به او اشاره کردم و ماسک را روی صورتم گذاشتم.
+ببین دخترم. الان خیلی وقت نداریم. راه پشت بوم بسته شده، آتیش همینجوری داره میره بالا. نمیتونیم از اونجا خارج بشیم.
چشمم به پنجره خورد. سریع خودم را به پنجره رساندم. به فاصله حدودا پنج متری یک ساختمان بین ما قرار داشت. اما ارتفاع بامش کوتاه تر از طبقه ۹ بود. شاید یک خانه ۷ یا ۸ طبقه بود که در همسایگی ساختمان شعلهور وجود داشت.
نقشهای خطرناک به ذهنم رسید. احتمال زنده ماندن هردویمان کم بود. اما احتمال زنده ماندن مائده از من بیشتر بود. فاصلهای حدودا ۸ متری تا پنجره مجاور ساختمان وجود داشت که برای دورخیز بد نبود. صدای نامفهوم مائده را شنیدم:
-آقا...
دستش را به سمت من دراز کرده بود و سرفه میکرد. نفسش کم بود. نفس هردویمان کم بود. به سمتش رفتم و مجدد ماسک را بر روی صورتش گذاشتم:
+یه راهی برای خروج از ساختمون هست ولی خطرناکه!
ادامه دارد👇