eitaa logo
ایلیــا | علیرضا ضرغامی🇮🇷🎒
1.1هزار دنبال‌کننده
718 عکس
963 ویدیو
6 فایل
دیدگاه یک دهه‌هشتادی نسبت به مسائل روز دنیا✍️ وابسته به هیچ جناحی نیستیم❌ اینجا قراره به دور از تعصبات بی‌جا و بی‌منطق، یه فضای باز برای گفتگو ایجاد کنیم، امیدوارم به جواب درست برسی🤝 به بقیه هم معرفیمون کن رفیق😉 کپی؟نوش‌جونت☺️ ادمین👇 @Admin_Eilia
مشاهده در ایتا
دانلود
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز تولد هادی چوپان، قهرمان بدنسازی ایران و جهانه...🎉 کسی که حاضر نشد بخاطر شهرت و پول، به وطن خودش پشت پا بزنه و همین شد که زامبی‌های برانداز بهش حمله کردن و سعی کردن شخصیتش رو زیر سوال ببرن... تولدت مبارک قهرمان❤️ بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این جماعت در حد و اندازه معاویه نیستن... بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
348.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
والا دانشجوهام اوضاعشون همینه:) بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر کجا که مارا یافتید بکشید... بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
پیام_رهبر_معظّم_انقلاب_به_مناسبت_هفته_دفاع_مقدس_و_سالگرد_شهادت_شهید.pdf
حجم: 176.5K
📖 متن کامل پیام رهبر معظم انقلاب به ‌مناسبت هفته دفاع مقدس و سالگرد شهادت شهید سیدحسن نصرالله 🔗 rahbar.ir/speech?cid=2088 💻 Rahbar.ir
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎤خبرنگار به سخنگوی دولت انتقاد می‌کنه که مبلغ افزایشی کالابرگ پول یه پفک نمیشه، خانم مهاجرانی هم با خنده پاسخ میدن که دولت پول پفک رو که نباید بده..!😐 پ.ن: اگر مجدد کودتایی مثل دی‌ماه رخ داد، قطعا شما یکی از عواملش خواهید بود. چون به درد مردم پوزخند زدید و با کنایه جواب دادید... خدا لعنت کنه باعث بانی این شرایط رو و عذاب آخرتتون رو زیاد کنه که اینطوری ملت رو به سخره گرفتید. عوض اینکه به فکر اصلاح مجدد اصلاحیه های مسخرتون باشید، علنا به مسائل و فجایع دولتی که خودتون مسببش بودید نیش‌خند می‌زنید... بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
نفس کشیدن برایم سخت شده بود. همه جا تاریک بود و سیاه. با اینکه وسط ظهر بود، اما دود سیاه اجازه ورود نور به داخل خانه را نمی‌داد. لباسم دیگر طاقت مقاومت در برابر حرارت زیاد اتاق را نداشت. اکسیژن کپسول هم دیگر رو به اتمام بود. نمیشد بیشتر از این بخواهم در خانه بمانم. افراد داخل ساختمان همه بیرون رفته بودند، اما همچنان آمار تکمیل نبود. دختر جوانی هنوز از پیدا نشده بود. پدر و مادرش می‌گفتند آخرین بار در منزل دیده شده بود، اما هیچ اثری از او وجود نداشت. آتش کم کم به طبقه ۸ رسیده بود و امکان پایین رفتن از پله‌ها را نداشتم، چون لباس‌هایمان ضد حریق ساخته شده، نه ضد جهنم! پشت بیسیم صداهای نامفهومی شنیده میشد. هدفونم را مجدد داخل گوشم فشردم. صدایم را بلند کردم: +مائده! مائــــــده!... پاسخی نیامد. +علی جان من کل خونه رو گشتم، هیچ اثری از مائده که گفتی نیست. -مطمئنی؟... آخه پدرش میگه اصلا از خونه بیرون نرفته! +بخدا که من کل طبقاتو گشتم، نبود! جدای از این مسائل من اکسیژن برام نمونده، نمیتونم پنجره و اینارم باز کنم، چون احتمالش هست منفجر بشه و کامل جزغاله بشم. -سهراب بیخیالش بشو، جون خودت مهمتره، همین الان از طبقات بیا پایین. +امکانش نیست، راه پله ها همشون داره میسوزه، خیلی ریسکه -خب از پشت‌بوم خارج شو +حله هدفون را درآوردم تا تمرکزم بهم نریزد. سریع از پله‌ها بالا رفتم. بعد از چهار طبقه به پشت بام رسیدم. لعنتی! قفلی طلایی رنگ روی در پشت بام بود. اطراف را نگاه کردم. چیزی در آنجا وجود نداشت که بشود با آن قفل را باز کرد. یک لحظه لوله آهنی توجهم را جلب کرد که گوشه پله‌ها افتاده بود. سریع برش داشتم و روی قفل گذاشتم. در ذهنم یک دو سه گفتم و با هرچه توان داشتم قفل را شکاندم! در را باز کردم که... -کـــــــــمـــــــــــــــک!!! صدای زنانه‌ای از پایین پله‌ها به گوشم خورد. سکوت کردم دوباره فریاد کمک به صدا درآمد +کســــی اونجاســـت؟؟ -یکی بهم کمک کنه!!! +مائــــده؟! -بابا کـــــــمـــــــک! مــــامــــــــان! همه چیز را رها کردم، مغزم کار نمی‌کرد. هرطور شده باید آن دختر را نجات می‌دادم. پله‌ها را دوتا یکی پایین می‌رفتم تا سریع به مائده برسم. صدا از طبقه ۹ به گوش می‌رسید که حالا در آتش می‌سوخت. مائده در چهارچوب در ایستاده بود و آتشی بین من و او بود. وحشت در چشمانش کاملا مشهود بود. +مائده خانم شمایی؟؟ با گریه جواب داد: -بله نفس راحتی کشیدم و هدفون را درگوشم گذاشتم: +علی من دختره رو پیدا کردم! -کجا بود؟؟ +طبقه ۹ -اونجا چیکار می‌کرد؟ +بابا من چمیدونم الان اینجا وایساده داره گریه می‌کـــ... زبانه آتشی که در صورتم هجوم آورد حرفم را قطع کرد. مائده جیغ کشید و عقب رفت. دست‌هایم را جلوی صورتم گرفتم. خداروشکر دستکش‌ها حرارت را کمتر می‌کرد. سرفه‌های سنگین و کم رمق مائده مرا به خود آورد. حجم آتش از روبرو کمتر شده بود. سریع از روی آتش داغ جلوی چارچوب گذشتم و وارد خانه شدم. بازوی مائده را گرفتم و اورا به داخل خانه کشاندم. اکسیژن ساختمان به حدی کم شده بود که آتش به سرعت زیاد طبقات را طی می‌کرد. گهگاهی صدای شکستن پنجره‌ها به گوش می‌رسید و همزمان هرم داغ شعله‌ها از خانه بیرون میزد. چون فضای اتاق تحت فشار قرار می‌گرفت و گویا آتش کل فضای خانه را می‌مکید. همین امر سبب شکستن پنجره‌ها میشد و اکسیژن با فشار شدید به آتش می‌رسید و انفجاری نسبتا سهمگین رخ می‌داد. روبروی مائده نشستم. صورتش را تکان دادم: +مائده! صدای منو می‌شنوی؟ با اشاره سر و سرفه‌های سنگینش حرفم را تایید کرد. برای لحظه‌ای نفسم را حبس کردم، ماسکم را درآوردم و روی صورت مائده گذاشتم. نفسم عمیقی کشید و مشخص بود حالش جا آمده. حدود ۲۰ ثانیه‌ای نفسم را نگه داشتم تا دختر جوان نفسش بازگردد... - وای خیلی ممنون! نفسم بالا اومد. به فشارسنج اکسیژن نگاه کردم. چیزی به اتمام کپسول نمانده بود. با دست به او اشاره کردم و ماسک را روی صورتم گذاشتم. +ببین دخترم. الان خیلی وقت نداریم. راه پشت بوم بسته شده، آتیش همینجوری داره میره بالا. نمی‌تونیم از اونجا خارج بشیم. چشمم به پنجره خورد. سریع خودم را به پنجره رساندم. به فاصله حدودا پنج متری یک ساختمان بین ما قرار داشت. اما ارتفاع بامش کوتاه تر از طبقه ۹ بود. شاید یک خانه ۷ یا ۸ طبقه بود که در همسایگی ساختمان شعله‌ور وجود داشت. نقشه‌ای خطرناک به ذهنم رسید. احتمال زنده ماندن هردویمان کم بود. اما احتمال زنده ماندن مائده از من بیشتر بود. فاصله‌ای حدودا ۸ متری تا پنجره مجاور ساختمان وجود داشت که برای دورخیز بد نبود. صدای نامفهوم مائده را شنیدم: -آقا... دستش را به سمت من دراز کرده بود و سرفه می‌کرد. نفسش کم بود. نفس هردویمان کم بود. به سمتش رفتم و مجدد ماسک را بر روی صورتش گذاشتم: +یه راهی برای خروج از ساختمون هست ولی خطرناکه! ادامه دارد👇
-چه راهی؟ +می‌تونیم بپریم رو ساختمون کناری. ولی کن می‌ترسم انقدر شتاب داشته باشیم که از اون طرف ساختمون بیوفتیم پایین! -خب چیکار کنیم؟ +ازت می‌خوام از پشت به سینه من چسبی و دستاتو بگیری روی صورتت. فقط حواست باشه موقع برخورد سرت خیلی ضربه نخوره. یادتم باشه، شکستگی بهتر از کباب شدن تو این طبقاته! هاج و واج نگاهم می‌کرد. +وقت نداریم مائده. سریع باید از اینجا بریم بیرون. ناگهان پنجره ترک خورد! مشخص بود هر لحظه امکان دارد بشکند هردویمان در شعله‌های داغ بسوزیم. مائده را بلند کردم و به سینه ام چسباندم. جهتم را به سمت پنجره تنظیم کردم. پروردگارا! کمک کن این طفل معصوم را از این جهنم نجات دهم... دیگر صدای بیسیم برایم نامفهوم بود. با ذکر یاعلی خیز برداشتم و به سمت پنجره دویدم. با کلاهی که بر سرم بود به پنجره کوبیدم و در کسری از ثانیه بین زمین و آسمان معلق ماندم... ثانیه‌ها برایم کند می‌گذشت. حرارت جهنمی کاملا از پشت سرم قابل احساس بود. بدون تعادل به ساختمان روبرو خیره بودم. تمام زندگی‌ام یک لحظه از جلوی چشمم گذشت. در چشم به هم زدنی به میانه بام خانه مجاور رسیدم، اما روی هوا در حال پرت شدن! تنها چیزی که برایم مهم بود زنده ماندن آن دختر بود. نفهمیدم چطور، اما با آخرین توانم مائده را که در حال جیغ زدن بود از خود جدا کردم و به پایین هل دادم تا روی پشت بام سقوط کند. کاملا متوجه بودم که خودم ساختمان را رد کرده و حالا زیر پایم به اندازه چند ده متر خالیست بعد از برخورد به کولر آبی یکی از واحدها که به دیوار نصب شده بود، چیزی نفهمیدم... بزن رو لینک👇 🔷@EILIA_Z
این روایت رو به مناسبت روز آتش‌نشان براتون نوشتم داستانش هم کاملا واقعیه و براساس اتفاقیه که برای یکی از آشناهام افتاد. در مورد یکی از عملیات‌هاشون توی یکی از محله‌های تهران که تعریف می‌کرد... این قهرمان بعد از اون آتیش سوزی دنده‌هاش شکست و از یه ارتفاع زیادی برای نجات جون یه دختر سقوط کرد. اما به لطف و معجزه خدا گویا روی سقف یه کانکس می‌افته و جونش رو از دست نمیده. خیلی روایتش جذاب و هیجان انگیز بود. حیفم اومد براتون ننویسمش...