#رمان انتقام
پارت 7
*
به اتاق مطالعه رفتم پشت سرم اومد و درو بست
روی یکی از مبلا نشست که گفتم
+من اجازه دادم بشینی که نشستی؟
با حرص نگام کرد و بلند شد و همونجوری نگام کرد
+هه انگار تو یه چیزاییو نمیدونی خودم باید بهت یاد بدم اول اینکه تا اربابت اجازه نداده کاری نمیکنی دوم نباید مثل بز به من نگا کنی کسی حق ندارهه نگام کنه خرفهم شد
دستش مشت شد و سرش و انداخت پایین
+چشمتو نشنیدم
چشماشو بست و با صدایی که به زور شنیده میشد گفت
-چشم
+نشنیدم صداتو دوباره بگو
-چشم ارباب
+هومم خوبه حالا بگو ببینم چندسالته
-22 سالمه
+اووو هنوز بچه ایی پس
یهو عصبی شد و گفت
-فعک نکنم با 22 سال سن بچه حساب بشه تو پیرمردی که همه رو بچه میبینی
ابروهامو بالا دادم دست زدم با تمسخر گفتم
+آهاا اما فعک کردم کنیزا جز بله چشم آقا چیزهه دیگه نمیتونن بگن نه
انگار تازه به خودش اومد که دوبارهه سرشو انداخت پایین
+تا همین پیرمرد کار دستت نداده برو بیرون
ترسیده از اتاق رفت بیرون
*
به قلم نون
کپی ممنوع پیگرد قانونی دارهه
هدایت شده از 𝗻𝗶𝗿𝘃á𝗻𝗮
تلاش کردم سیاه و سفید زندگی کنم ولی خیلی آبی هستم ٬
هدایت شده از 𝗻𝗶𝗿𝘃á𝗻𝗮
یه تئوری هست
وقتی لبت ترک میخوره یعنی کسی تو خیالش تو رو بوسیده