یه جوری تصمیم گرفتم این یه هفته ی اخرو از افکار مزاحم دور بشم اصن یادم نبود امروز پنجشنبه ست و الان که فهمیدم غمگین شدم
یعنی خدا نیاره اون روزی رو که بابا من بیوفته رو دور گیر دادن و عصبی شدن اون روز یعنی خیلی بد میگذره..
شام میرزا قاسمی خوردیم و نشستیم پنو دور خودمون پیچوندیم و اون موقع گفتم کاش این لحظات هیچ وقت تموم نشن :)))