.
مشت بر دیوار و سر بر سنگ و دندان بر جگر
لب فرو بستیم و راهی جز شکیبایی نبود
- فاضل نظری
تاحالا از ترس وابسته شدن به اونی که دوسش دارین سگ محلی کردین؟
من کردم
تو فقط آمده بودی که دل از من ببری ؟
بروی دور شوی ؛ قصه و رویا بشوی ؟
خنده بر لب میزنم تا کَس نداند درد من
گرچه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت .