تو فقط آمده بودی که دل از من ببری ؟
بروی دور شوی ؛ قصه و رویا بشوی ؟
خنده بر لب میزنم تا کَس نداند درد من
گرچه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت .
روحمان پاره پاره بود، اما زمانی که کنار هم دیگر بودیم
زخم هایمان کمتر درد میکرد
اونجا که شاملو میگه:
کوره ها سرد شدن
سبزه ها زرد شدن
خنده ها درد شدن
چه فرق میکند کجای جهان ایستاده ام؟!
یا زمین به کدام مسیر میچرخد؟!
چه فرق میکند چندمین ماه از کدامین فصل است؟!
هوا گرم خواهد شد یا سرد؟!
چه فرق میکند...
همین که تو کنارم ایستاده ای،
همین که مسیرت با من یکی ست،
همین که تو همیشگی هستی،
و گرمای وجودت محسوس است،
همین مرا بس است!
بگذار که زمین دورش را بزند،
من به دور تو میچرخم...
از تمام زندگی،
مرا همین خوش است،
همین مرا بس است...
من به این بودنها قانعم؛
همین...