eitaa logo
' دیالوگ‌های‌‌‌‌‌‌حـق :
401 دنبال‌کننده
362 عکس
65 ویدیو
2 فایل
𓏲࣪ 𝗶𝗇︎ ‌𝗍𝗵𝖾࣭ 𝗇︎𝗮‌𝗆︎𝖾 𝗼𝖿︎ 𝗴ْ𝗈𝖽 🌃 ִֶָ بگذشت ُ چـه گویم ك چه بر من بگذشت ' ִֶָ شـروع : 𝟮𝟵 . 𝟮 . 𝟬𝟰 – ִֶָ ‹ ناشناس ِما🤍 https://abzarek.ir/service-p/msg/4475663 › 𝐂𝐫 : @MiM_Mp
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی ناراحت بودم ، به او گفتم که نمی‌خواهم او را ببینم ، پس چراغ را خاموش کرد و در کنارم ماند .. 𝓔𝓫𝓽𝓮𝓭𝓲𝓪𝓵𝓸𝓰
اگر می‌دانستم پس از آن همه رنج‌ها و نابه‌سامانی‌ها تو را مي‌توانم داشته باشم، بدون شك با اراده‌ی آهنين‌تری تحمل‌شان مي‌كردم. - شاملو 𝓔𝓫𝓽𝓮𝓭𝓲𝓪𝓵𝓸𝓰
امشب اندوه تو بیش از همه شب شد یارم وای از این حال پریشان که من امشب دارم 𝓔𝓫𝓽𝓮𝓭𝓲𝓪𝓵𝓸
هدایت شده از پسر تهرانی
‌ 🔴 روایت دختر سوری در محاصره داعشی‌ها پدرم اسلحه آورد خانه گفت: اگر اتفاقی افتاد و من نبودم خودتان را بکشید از پدرم پرسیدم چرا ؟؟ گفت چون اگر خودتان را نکشید داعشیها بلایی سرتان میاورند.که ارزو میکنید بدنیا نیامده بودید. فردای انروز چند خانواده از خانواده های منطقه به دست داعش اسیر شدند که پسرها و مردها و پیرمردها و پیرزنها را سربریده و دختران و زنان را برده بودند. اینجا بود که مجبور شدیم یکی از خانواده را انتخاب کنیم که اگر اتفاقی افتاد همان همه ما را بکشد و در بعد هم خودش را بکشد.. و در اخر برادرم که 12 سال داشت به اصرار مادرم قبول کرد که این کار را انجام دهد و ما نه شب داشتیم و نه روز و واقعا در شدیدترین و سختترین شرایط روحی بودیم و مادرم باگریه به برادرم میگفت که اسلحه را از خودت جدا نکن چون هر لحظه ممکن است که اوضاع جوری شود که از ان استفاده کنی و نگذاری که ما زنده به  دست این داعشیهای کافر بیفتیم و میگفت پسرم نکنه دلت به رحم بیاید که اگر دلت به رحم امد و ما را نکشتی انها به طرز فجیعی ما را میکشند.. چند روزی را با این اوضاع بد و استرس شدید گذراندیم و چند روز  بعد داشتم نماز صبح میخواندم که شلیک  گلوله در روستا شروع شد و درگیری خیلی شدید بود همه بیدار شدیم و برادرم اسلحه را به دست گرفته بود مادرم  گفت هر وقت بهت گفتم اول من رو بکش بعد سه خواهرت بعد هم خودت..درگیری تقریبا سه ساعت طول کشید ما دیگه ناامید شده بودیم و گفتیم که دیگه کار تمومه. در همین لحظه پدرم در را باز کرد و وارد شد مادرم گفت چی شده.پدرم گفت ما درگیر نشدیم ایرانیها به فرماندهی سردار سلیمانی امدند و با داعشیها در گیر شدند میخواهند محاصره روستا را بشکنند تا ما را از این کفار نجات بدهند یکساعت بعد محاصره شکسته شد. خدا را شاهد میگیرم تمامی اهالی روستا با دیدن نیروهای ایرانی از  خوشحالی گریه شوق میکردیم و بالاخره این کابوس حقیقی تمام شد.  آنروزها را هیچ وقت فراموش نمیکنیم که چگونه شب را به‌صبح و روز را به شب میرساندیم.. @TwitterParsianOfficial
رفتن و فراموش شدن خیلی بهتر از موندن و بی ارزش شدنه . 𝓔𝓫𝓽𝓮𝓭𝓲𝓪𝓵𝓸𝓰
چه میدانم حتما دوست داشتنی نیستم دیگه ؛ وگرنه چطور ممکنه یه نفر هم نباشه که برای بودن کنار من تلاش کنه ؟ 𝓔𝓫𝓽𝓮𝓭𝓲𝓪𝓵𝓸𝓰