وطن بسوزد و من در خروش و جوش نباشم؟!
خداکند که بمیرم، وطن فروش نباشم . . .
و اما اگر مرگم فرا رسید و یکدیگر را ندیدیم؛ بدان من تورا بسیار آرزو کردم.
متاسفانه چیزی به نام خوشبختی وجود نداره،فقط گاهی به آدم خوش میگذره.
عاقلی را بکشان تا دم ایوان نجف،
اگر از عشق تو دیوانه نشد معجزه است
دافنه دوموریه تو رمان ربکا میگه:
"روزی با خود فكر می كردم اگر او را با غريبهای ببينم ، دنيا را به آتش میكشم . اما ، امروز حاضر نيستم كبريتی روشن كنم تا ببينم او كجاست و چه میكند ."
نمیتوانی زخمهایم را پاک کنی یا گذشتهای که آزارم میدهد را بازنویسی کنی فقط مرا محکم در آغوش بگیر و بگو : همه چیز درست خواهد شد .