دیشب این سریال "last of us" رو دیدم
وسط سریال، دختره بعد فرار از زامبیها و دیکتاتوری و جنگ و... به یه منطقه قرنطینه میرسه. میبینه همه راحت و عادی زندگی میکنن. با غم و حسرت میگه: "کل دغدغه و نگرانی هاشون فقط همینه؟ پسر، درس خوندن، اینکه رنگ دامن و لباسشونو ست کنن؟ همین؟". قشنگ حس کردم ماییم. انگار این دیالوگ رو یه ایرانی گفته وقتی زندگی نرمال بقیه مردم دنیا رو میبینه.
هرکی ازت پرسید ایران چه شکلیه..
بگین: کشوری به زیبایی یوسف با غم و اندوه پدرش؛
و به خیانتکاری برادرانش.
هر کسی در عمق وجود خود قبرستان کوچکی دارد که محل آرمیدن تمام کسانی است که او یک روز آنها را بسیار دوست داشته است.
کاش قبل از حرف زدن، کلمات را ذره ذره میجوئیدیم، قورت میدادیم و هضم میکردیم. نه اینکه همه را بلعیده و آخر روی طرف بالا بیاوریم...
هردو در نهایت میمیرند.pdf
حجم:
27.9M
📖 هردو درنهایت میمیرند
این کتاب
داستانی است درباره دو نوجوان که از طریق یک سرویس تلفنی مطلع میشوند که آنها طی ۲۴ ساعت آینده خواهند مرد. این خبر آنها را به هم میرساند و با وجود اینکه غریبه هستند، تصمیم میگیرند آخرین روزهای خود را با هم بگذرانند....
✍آدام سیلورا
در نیزار پرندهای اندوهگین میخواند؛
گویی چیزی را به یاد آورده،
که بهتر بود،
فراموش کند .
هرچیزی که دیر تر از زمانش برسد
دیگر فایده ایی ندارن
سنگ قبرها چیزی از لطافت گل ها نمیدانند