_او چه میکرد که میان این همه، اینقدر دوستش داشتی؟
+هیچی، تنها خودش بود!
گاهی باید کلمات را بیصدا نوشت ،
تا کسی که نمیفهمد ، لااقل مزاحم آرامش نشود .
بعضی روحها آنقدر بزرگاند که بدنهایشان تاب تحمل آنها را ندارد، و این است راز مرگهای زودرس.
در بینِ شلوغی ها نگاهت به یک آشنا می افتد یک "آشنایِ قدیمی"و این شروعِ ماجرایِ دلتنگیست.
خوردنی تر میشود گیلاسِ باران خورده...آه
آب میافتد دهانم وقتِ لب تر کردنت!