بعضی روحها آنقدر بزرگاند که بدنهایشان تاب تحمل آنها را ندارد، و این است راز مرگهای زودرس.
در بینِ شلوغی ها نگاهت به یک آشنا می افتد یک "آشنایِ قدیمی"و این شروعِ ماجرایِ دلتنگیست.
خوردنی تر میشود گیلاسِ باران خورده...آه
آب میافتد دهانم وقتِ لب تر کردنت!
از کجا معلوم؟!
شاید همانقدر که من او را دوست دارم؛
او کس دیگری را دوست دارد؟!(: