بعضی روحها آنقدر بزرگاند که بدنهایشان تاب تحمل آنها را ندارد، و این است راز مرگهای زودرس.
در بینِ شلوغی ها نگاهت به یک آشنا می افتد یک "آشنایِ قدیمی"و این شروعِ ماجرایِ دلتنگیست.
خوردنی تر میشود گیلاسِ باران خورده...آه
آب میافتد دهانم وقتِ لب تر کردنت!
از کجا معلوم؟!
شاید همانقدر که من او را دوست دارم؛
او کس دیگری را دوست دارد؟!(:
او به شلوغی های زندگی و دغدغه های هم نسلانش تعلقی نداشت؛ روح او تکه ای از دشت های باز، دریا های بی مرز و آسمان های روشن بود.
قلبم از کار که افتاد، به من شوک ندهید
اسم ارباب بیاید، ضربان میگیرد : ) .
عشق ابریست که یک سایهی آبی دارد
سایهاش کاش به دل گاه به گاه افتادن
_ حامد عسکری